محسن رفيق دوست

از پرتال جامع مسئولین جمهوری اسلامي ايران
پرش به: ناوبری، جستجو
حاج محسن رفيق دوست، متولد 1319 ش در محله قديمي ميدان خراسان. رفیق دوست در بهمن 1357 راننده خودرو امام خمینی در بدو ورود به ایران بوده است. وی یکی از بنیانگذاران سپاه انقلاب اسلامی محسوب میشود.

زندگی نامه[ویرایش]

حاج محسن رفيق دوست متولد 1319 در محله قديمي و اصيل ميدان خراسان است و از جمله افرادي كه نقشي برجسته در مبارزه بچه مذهبي‏ها به رهبري امام خميني (ره) با رژيم پهلوي داشته و بلافاصله با پيروزي انقلاب اسلامي ايران وارد صحنه شده و هر جايي كه توانسته به خدمت گذاري به مردم و نظام پرداخته است. وی در بهمن 1357 راننده خودرو امام خمینی در بدو ورود به ایران بوده است.

دوران تحصیل[ویرایش]

رفیق دوست تحصیلات ابتدایی را در دبستان رازی در میدان خراسان، خیابان لرزاده گذراند و در دبیرستان بهبهانی در محله سرچشمه مشغول تحصیل بود که در سال دوم به دلیل فعالیت سیاسی اخراج شد.

فعالیتها و مسئولیتها[ویرایش]

در زمان دفاع مقدس ابتدا مسوول تداركات سپاه و بعد وزير سپاه پاسداران انقلاب اسلامي در دولت ميرحسين موسوي بوده است . بعد از دفاع مقدس مدتي در بنياد مستضعفان و جانبازان خدمت نمود و هنوز هم عضو هيات امناي بنياد مستضعفان مي باشد. هرچند او در نگاه بيشتر مردم همان راننده ماشيني است كه مسير تاريخي فرودگاه تا بهشت زهرا را پيمود، اما به هر حال او يكي از بنيانگزاران سپاه پاسداران انقلاب اسلامي است و بسياري او را پدر موشكي ايران مي نامند. رفيق دوست اكنون در(رئیس) بنياد خيريه نور كه خود آن را تأسيس نموده به فعاليت در زمينه توليدات دارويي مشغول است. با هر كس در مورد پشتيباني جنگ صحبت مي شود، وقتي صحبت از امكانات و وسايل مي آيد همه متفق القول هستند كه بايد حاج محسن را يافت و از او پرسيد كه چگونه توانسته در اوج تحريم ها و وضعيت ويژه اقتصادي ايران تداركات جبهه ها را به بهترين نحو ممكن انجام دهد.

تألیفات[ویرایش]

خاطرات محسن رفيق دوست. تنظیم: داود قاسم پور. ناشر: مرکز اسناد انقلاب اسلامی

کتاب «برای تاریخ می‌گویم»؛ خاطرات محسن رفیق‌دوست از دهه اول انقلاب و دفاع مقدس از سال‌های 57 تا 68. تدوین: سعید علامیان

خاطره ای از کشف حزب توده[ویرایش]

در کتاب خاطرات محسن رفیق دوست با نام «برای تاریخ می گویم» وی در مورد کشف حزب توده و دستگیری اعضای آن می گوید: «اطلاعات سپاه کاملا حزب توده را کشف کرد. البته من در آن مقطع در تدارکات سپاه بودم و در جریان بودم جالب است. فولکس‌هایی از ساواک بجا مانده بود که در زمان شاه زندانیان را با آن منتقل می‌کردند. اطراف این فولکس‌ها هیچ روزنه‌ای نداشت و کاملا بسته بود. بچه‌های اطلاعات سپاه یکی از این فولکس‌ها را آمدند و از من گرفتند. رفته بودند این ماشین را نزدیک محل تجمع توده‌ای‌ها پارک کرده بودند و چند هفته‌ای این ماشین آنجا بود. چند نیرو هم به مدت چند هفته داخل این فولکس‌ها مانده بودند تا کار اطلاعاتی روی توده انجام دهند. خیلی کار عجیب و غریبی بود. به نحوی که برای مدت زیادی توده‌ای‌ها به مخیله‌شان خطور نکرده بود که این ماشین متعلق به اطلاعات سپاه است و در حال رصد شدن هستند. کلی گل و خاک هم روی این ماشین را گرفته بود و توده‌ای‌ها فکر کرده بودند این ماشین خراب است و آنجا مانده است. وقتی من رفتم تا با کیانوری و طبری صحبت کنم، می‌گفتند ضربه‌ای که اطلاعات سپاه به ما زد شاه نتوانست بزند. کیانوری به من گفت شاه فقط به شاخه نظامی ما ضربه زد اما شما کل ما را گرفتید. خیلی‌ها ادعا می‌کنند که در کشف توده به سپاه کمک کردند اما اطلاعات سپاه فوق‌العاده عمل کرد. طبری یک روزی به من گفت که ما تصمیم گرفتیم زندانبانمان را به هر قیمتی عصبانی کنیم و با همین نگاه مدام به او توهین کردیم و حرف زشت زدیم تا اینکه واقعا ما خسته شدیم. تا اینکه یک روزی که او در سلول را باز کرد تا غذای من را بدهد ما آب دهان به صورتش انداختیم که او برافروخته شد و یک چیزی زیر لب گفت و رفت ولی واکنش نشان نداد. وقتی برگشت محترمانه از او خواهش کردیم که چه شد وقتی که ما با تو این کار را کردیم تو ابتدا عصبانی شدی و یک چیزی زیر لب گفتی و رفتی. او در پاسخ به من گفت: من عصبانی شدم و گفتم بزنم توی گوشتان که دیدم شما با این کار می‌خواهید مظلوم‌نمایی کنید و پیش خودم گفتم در قرآن آیه‌ای هست که آرامم کرد. طبری آیه والکاظمین الغیظ را که زندانبان خوانده بود برایم خواند. طبری واقعا خیلی از قرآن را حفظ بود. او می‌گفت وقتی زندانبان این را برای من خواند حس کردم که همه نظریات مارکس و چپ از وجودم بیرون ریخته شد. طبری یکی از ۵ تئوریسین چپ در سطح جهان بود که به من گفت یک عمر راه کج را انتخاب کردم اما در ‌‌نهایت کتاب کژراهه را نوشت و مسلمان از دنیا رفت.»

خاطره محسن رفیق دوست از شهید بروجردی[ویرایش]

سال 1357 از زندان آزاد شدم. اوایل آبان ماه بود. از شهید عراقی سؤال كردم كه با بچه ها آشنا هستی یا نه. گفت: «بله، فردا صبح بیا دفتر من». دفتر او در میدان خراسان بود. وارد دفتر كه شدم، یك جوان مو بور را دیدم كه در گوشه ای ساكت نشسته است. او را به من معرفی كرد و فهمیدم كه نام او محمد بروجردی است. دست ما را به هم داد و گفت كه برویم. برای آن شب، در منزل ما، با هم قرار گذاشتیم. گفتم كه می خواهم همكاری كنم. او گفت كه اگر می خواهی همكاری كنی، باید چند قبضه اسلحه به من بدهی. خوشبختانه هفت هشت قبضه اسلحه در بیابان دفن كرده بودم كه دست رژیم به آنها نرسیده بود. آنها را به او دادم و از آن به بعد هفته ای دو سه روز همدیگر را می دیدیم. چند دفعه دیگر برایش اسلحه تهیه كردم. یادم هست، روزی نُه قبضه اسلحه كمری و نصف گونی فشنگ از كردستان آورده بودم. نزدیك خانه اش قرار گذاشتیم. كت بلندی می پوشید كه جیب های بزرگی داشت. همه نُه اسلحه را در جیب های كتش جا داد و گونی فشنگ را هم روی كولش انداخت و به منزل رفت. ما بیشتر از او ترسیده بودیم. ولی او ایمان قوی داشت. همیشه در حال خواندن «وَ اِن یكاد» بود. یك قرآن كوچك در جیبش داشت كه در موقع خطر، دو سه آیه از آن را می خواند و مشكلات را حل می كرد. یك دوست سربازی داشتیم كه دو سه روز به پایان خدمتش مانده بود. به بروجردی گفته بود كه حاضر است در یك مركز مهم پادگان بمب بگذارد. بروجردی بمب را آماده كرد كه فردای آن روز تنظیم كنند و سر ساعت منفجر شود. كارها را كه آماده كرد، تلفنی با پاریس تماس گرفت و از حضرت امام سؤال كرده بود. امام گفته بودند شاید از دوستان انقلاب كسی آنجا باشد و فعلاً صلاح بر انفجار بمب نیست. از طریق همان سرباز، بمب را برمی دارد و بعدها متوجه می شود كه اگر آن بمب منفجر می شد، كلاهدوز به شهادت می رسید. همیشه می گفت: «از امام تندتر نروید. تندتر رفتن از امام به عنوان سراشیب سقوط است.» روزی كه حضرت امام حكم نخست وزیری را به بازرگان دادند، به خاطر می آورم. من و بروجردی در سالن اجتماعات مدرسه علوی، كنار هم ایستاده بودیم. حجت الاسلام هاشمی رفسنجانی حكم حضرت امام را خواند. امام هم نشسته بودند. بازرگان پشت تریبون آمد و گفت: «چون آیت الله خمینی به من پیشنهاد كرده، من قبول می كنم.» بروجردی به پهلوی من زد و گفت: «چی شد؟!» پرسیدم: «منظورت لفظی است كه بازرگان به كار برد؟!» گفت: «آره، آدم دلش می خواهد كه با دندان گردن این را بجود. همه آنهایی كه در قافله بودند، می گویند امام خمینی و او می گوید آیت الله خمینی!» و بعد ادامه داد: «من و تو باید با تعبّد، ولایت امام را در این مسأله بپذیریم و بدانیم كه او بهتر از ما می فهمد.»

خاطره ای از مدرسه ی علوی[ویرایش]

یکی از خاطرات جالبی که از ایام دهه ی فجر و اقامت امام در مدرسه ی علوی دارم مربوط به نماز مغرب و عشای حضرت امام در مدرسه ی علوی است. فکر می کنم اواخر دهه ی فجر بود - درست در یادم نیست - امام که دیدار و نیز نمازشان تمام شده بود به طرف اتاق محل اقامتشان می رفتند. دستشان در دست من بود و یک دستشان هم بر شانه ام گذاشته بودند. هنگامی که به همراه هم از پله ها بالا می رفتیم، امام یک باره دست مبارکشان را از دستم کشیدند. وقتی این حرکت امام را دیدم احساس کردم که امام از من دلگیر شده اند. حالت عجیبی به من دست داد و نزدیک بود که روح از بدنم خارج شود. بعد که امام به اتاقشان رفتند به مسجد برگشتم و دلم گرفته بود و ساعت ها گریه می کردم. اصلا دلم به کار نمی رفت و طاقت نمی آوردم تا اینکه نزد شیخ حسن صانعی رفتم و ماجرا را به ایشان گفتم. ایشان پیام مرا به محضر امام رسانید. با اجازه ی امام، خدمت ایشان شرفیاب شدم و یک حالت بغض گونه داشتم. ایشان علت ناراحتی ام را پرسیدند. خدمت مبارکشان عرض کردم که آن موقع برگشتن از نماز شما ناگهان دستتان را از دستم بیرون کشیدید گویا از من رنجیده خاطر بودید. ایشان فرمودند نه، اگر کاری کرده ام به علت خستگی دست و غیر ارادی بود و هیچ مسئله ای نشده که از تو رنجیده باشم. بغض گلویم را گرفته بود همین که این جمله را از ایشان شنیدم گریه ام گرفت و گریستم. دوباره ایشان فرمودند: «حالا از من راضی شدید؟» من جلو رفتم و زانوها، سینه و گونه ی امام را - برای اولین بار و آخرین بار- بوسیدم و بلند شدم. با اجازه ی ایشان خواستم بیرون بروم که برای بار سوم ایشان فرمودند: «راضی شدید و گذشت کردید؟» صورتم را برگردانیدم و گفتم: «خدا پدرت را بیامرزد، بگذار ما برویم.»

حكم رهبر معظم انقلاب اسلامي[ویرایش]

حكم رهبر معظم انقلاب اسلامي در تاريخ 1368/6/15 برای آقای محسن رفيقدوست جناب آقای محسن رفيقدوست دامت تاييداته با توجه به استعفای جناب آقای مير حسين موسوي حفظه الله از رياست بنياد مستضعفان و جانبازان و با عنايت به سوابق درخشان كار و مديريت جنابعالی در مشاغل مختلف و كشش و علاقه وافری كه به خدمتگزاری نسبت به جانبازان عزيز داريد شما را به مدت 3 سال به رياست بنياد مزبور منصوب مي‌كنم. مطلب عمده آن است كه كليه امكانات و دارايی‏های موجود در اين بنياد را با كوشش و تلاش پيگير و با دقت وافی مورد بهره‌برداری قرار داده، از عوايد آن در درجه اول برای تأمين نياز جانبازان عزيز كه شهدای زنده انقلاب و يادگارهای ارزنده ده سال مقاومت ملت ايران می‏باشند استفاده نماييد. البته كل عوايد اين بنياد بايد برای امور مادی و فرهنگی مستضعفان به كار رود. لازم می‏دانم از زحمات جناب آقای موسوی كه در طول مدت نخست وزيری رياست عاليه اين بنياد را بر عهده داشتند تشكر كنم. انتظار می‏رود در اين مسئوليت مهم از همكاری دستگاه‌های ذيربط و نيز عناصر كارآمد و متعهد و مؤمن برخوردار شويد. توفيق شما را از خداوند متعال مسئلت می‏نمايیم.